هیچ وقت فکرشم نمی کردم عاشقم بشه
وقتی مامانم زنگ زد وجوابُ بهشون داد خواهرش خیلی ناراحت شد همش می گفت حالا چی به
داداشم بگم خودشُ می کشه اگه بفهمه جواب شما منفیه.می دونستم که میادش سر راهم تا
دوباره دلم رام دلش بکنه.منم یه ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده شدم ولی اون دم کلاس ایستاده
بود اول اومدم برم سر کلاسُ محلش نزارم ولی دلم نیومد رفتم نزدیکش گفت سلام ستاره خوبی؟
چرا جوابتون منفی بود مگه مشکل شما سربازی من نبود ،کمی مکث کردمُ گفتم استخاره خیلی
بد اومد .روی صندلی نشستیمُ روبه من گفت خودت چی توی دلت چی میگذره(هیچی نداشتم
جوابش بدم)ولی گفتم من نمی تونم واسه این مورد هیچ حرفی بزنم واسه گذشتم باید پا بزارم
روی تمام اون چیزایی که دوستشون دارم می دونی چرا چون زندگیمُ به مامانُ بابام مدیونم سکوتی
که همه جا را فرا گرفت خیلی عجیب بود از اون سکوت خوشم نیومد اومدم بشکنمش ولی تا رومُ
کردم تا باهاش حرف بزنم دیدم داره آروم گریه می کنه قلبم آتیش گرفتُ سوخت گفتم چرا داری گریه
می کنی گریه نکن این همه دختر برو دنبال یکی که لیاقتتُ داشته باشه ولی درحالی که گریه می
کرد گفت تمام خوبیا تویی من فقط به تو فکر می کنم تو بهترینی همه چیزم تویی تو جون بخواه.
نمی دونستم چی باید بگم ، از جیبم دستمال دراوردمُ بهش دادم ولی اون نمی گرفت مثل بچه ها
لج کرده بود ولی آخر دستمالُ گرفت همه به ما نگاه می گردن به اشکایی که صادقانه از چشمانش
جاری می شد و هیچ چیز نمی تونست جلوی بغض ترکیده شده اش را بگیره بهم گفت تو منُ تنها
بزار من بازم تنها می مونم من تمام اون قسمایی رو که واست خورده بودم پس می گیرم تو باور
نکن که من دوستت دارم .بهش گفتم می تونی بیای با بابام حرف بزنی گفت التماسش کنم قبول
میکنه اگه به پاش بیفتم چی؟گفتم نمی دونم به خدا نمی دونم چرا سرنوشت من با همه فرق
می کنه نمی دونم.بلند شدیم به طرف کلاسم رفتیم گفتم ببین دوست ندارم دوباره به گذشتت
برگردی می دونم دوستم داری واسه همین حرفامُ قبول کردی واسه همین دور دوستاتُ خط کشیدی
دیگه سیگار نکشیدی نمازانُ به موقع می خونی دیگه سر به زیر شدی نمی خوام برگردی قسماتُ
بشکنی.وقت خداحافظی گفت ناراحت نشو واسه من که گریه کردم برو به کارت برس.
هنوز فراموش نکردم حرفایی رو که با گریه میگفت تو نامردی کن.خونه که اومدم مامانُ بابام سر من
باهم جرُ بحث کرده بودن چند ساعتی که گذشت همش به فکرش بودم آخه قرار بود بیاد در خونمون
با بابام حرف بزنه ، من شیطون خونمونم وقتی من نباشم خونه سوت وکوره ولی وقتی من خونه
باشم دیگه جایی برای سکوت نیست یدفه صدای زنگ موبایل بلند شد گوشی رو که برداشتم دیدم
خودشه با بابام میخواد حرف بزنه گوشی رو دادم به بابام ،بابامم گفت فردا شب خودم میام دم
مغازه .واشکهایم آرام سرازیر شدن چرا اون عاشق من شد مگه من چی داشتم کی بودم هیچی
نبودم ولی واسه اون یه دنیا یی شده بودم با هزار تا آرزوی غیر محال.وقتی بابا دید دارم گریه
می کنم توی آغوشش من فشردُ گفت ستاره ما دوستت داریم تو با این خوشبخت نمی شی.
حرف بابامُ خوب درک می کردم من فقط دلم واسه اون می سوخت به بابام با گریه گفتم فقط
ناراحت نشه آهی نکشه که دومن منُ بخواد خیلی زود بسوزونه

ترانه خون شب تار که می سوزه در تب تو
اون که یه عمرغصه داره از دیدن غربت تو
تموم لحظه هاش شده فدای یه صحبت تو
مرحم زخمایتنش فقط یه بار دیدن تو
شهر سکوت چشم تو پر از ترانه های تو
برای یه بارم که شده بزار بشم اسیر تو
مسافر شهر شبام تو این خیابون دراز
تویی همه وجود من دلم به تو داره نیاز
همسفر قسمت من تویی تو اوج بی کسی
دست منُ بگیر که تنگ شده از دل واپسی
بغل بغل ترانه بود پیشکش ناز اون نگات
اون دل نالایق من فدای هق هق صدات
باغ کبودُ زرد ومات الهی که دلم فدات
من تورو دوستت دارمُ تو آخر قصه ها بخواه
منم همون مسافر جادۀ شبای دراز
یه نیمه جون بی صدا که می شکنه رو تن تو
بزار برم تا کنار شبت یه گوشه ایی جون بکنم
یه پیله از دردو غمام به دور این شهر بتنه

چقدر ر وزگار بی رحمه اجازه نداد خوب زندگی کنم اجازه نداد چیزی رو که خودم دوست داشتم انتخاب کن
م دارم دیونه میشم یه بغض غریب گلومُ گرفته خالی نمیشه می خواستم بعد از رضا خیلی ساده زندگی کنم
ولی انگار سرنوشتم یه جور دیگه رقم خورده نمی دونم آخر این قصه چی میشه قلبم ترسیده نمی دونم
چرا همیشه غم با منه غمام هیچ وقت تموم نمیشه چقدر دلم ساده وخوشباوره که باور کرده یکی
دوستش داره دلم میخواد چشمام ببندمُ دیگه بازشون نکنم ای کاش عقربۀ قلبم از حرکت می ایستادُ دیگه
حرکت نمی کرد واسه همیشه میرفتم یه جایی که دیگه بر نمی گشتم توی اوج نا امیدی خدارو صدا کردمُ
صدا می کنم ولی زندگی داره بد بامن رفتار میکنه هرچی بهش خندیدم اون با من لج کرد تا حال منُ بگیره
خندیدم در مقابل تمام ناملایمتهای زندگی ولی اون میخواد اشک من در بیاره خواستم با گذشت زمان همه
چیزُ فراموش کنم فراموش کردم ولی گریبانگیرم شد یه اتفاقی که من هیچ تقصیری نداشتم دل نبستم
چون دوستش ندارم فقط از زندگیم یاد گرفتم دل بشکونم ولی هیچ وقت نتونستم دلی رو زیر پام له کنم
می خواستم بدونم چه احساسی آدم داره اگه یکی که دوستش داره رو از خودش برنجونه وبزاره بره
ولی نتونستم قلبم جز بدست اُ وردن دلی چیزی بلد نیست .همیشه سوختم ولی چیزی نگفتم آه کشیدم
ولی دومن قلبم آتیش گرفت شکستم ولی هیچی نگفتم حالا هم که گفت دوستت دارم هیچی نگفتم وقتی
گفت عاشقتم بازم هیچی نگفتم وقتی گفت جونم مال تو بازم هیچی نگفتم وقتی با چشاش منُ به دریای
عشق دعوت کردُ من توی چشاش نگاه نکردم وقتی گفتم من اگه بابام بگه جونت بده دو دستی تقدیمش
می کنم یکم سکوت کردُ گفت واسه من چی؟بازم هیچی نگفتم ،من همش سکوت کردم دم نزدم
خواستم بازم توی تنهایم بسوزم و کسی همرام نسوزه وقتی گفت اگه مال من نشی خودمُ می کشم زندگیم
به آتیش می کشم بازم جیکم در نیومد می دونم با من باشه بد بختی ازش دور میشه ولی اگه من با
اون باشم چی؟ من یه بازی خیلی بچه گونه ایی رو شروع کردم که امید وارم سرم نشکنه .همیشه
امیدم خدا بوده و هست امیدوام بازم تنهام نزاره امیدوارم بازم دستامُ بگیره
حتی جواب سلامشم ندادم
خواستم با رفتارم بهش بگم دیگه نیاد خیلی اذیتش کردم حتی یه نگاهم
بهش نکردم ولی اون بازم اومدو تمام حرف دلش زد اون یکی رو میخواد که واسه
همیشه مال خودش باشه نمی دونم می تونم واسش بمونم یا نه؟ گاهی اوقات
آدم محبت می کنه ولی هیچ محبتی نمی بینه ولی اون بر عکس همه هستش
وقتی به کارام حرفام فکر می کنم میبینم که چقدر بد بودم ولی اون بازم اومد
شاید باید بهش کمک کنم .یعنی میتونم اون جوری که اون میخواد بهش کمک کنم؟
شماها واسش خیلی دعا کنید خیلی زیاد اونم مثل من خیلی به دعا محتاجه

مدام ازم میپرسه تا حالا دوست داشتی واسش قسم خوردم ولی باور نکرد بهش گفتم همیشه
از گناه می ترسیدم خواستم پاک بمونم تا یه روز اگه خواستم واسه همسرم قسم بخورم جرات
داشته باشم اونم قبول کرد ولی من هنوز می ترسم لحظه آخر گفتم به جونم قسم بخور که دیگه
گناه نکنی ،ولی اون جون خودش قسم خورد امّا من با اصرار ازش خواستم که جون من قسم بخوره
اونم قسم خورد که دیگه گناه نکنه.من نمی دونم چقدر به قولش پایبنده ولی من بهش یا علی گفتم
یا علی یعنی اینکه باید پای همه چیز بایستم .ولی من می ترسم ،خودمم نمیدنم از چی فقط خیلی
می ترسم شاید این ترس عادی باشه ولی من واسه اولین باره که تجربش می کنم .توی این موقع
کی به دادم می رسه جز خدای مهربونی که همیشه با من بوده.من هیچ گاه به درگاهش نا شکری
نکردم حتی در بدترین شرایط زندگی بازم شکرش کردم می دونم داره من آزمایش می کنه امید وارم
سر بلند از این آزمایش بیرون بیام .تورو خدا واسم دعا کنید هم برای اون هم برای من خیلی زیاد
چرا نباید حتی به یه آرزوم برسم
از بین تمام آرزوهای دنیا
واسم یه آرزو مونه اونم
مرگه ![]()
همتون فکر کردین من هیچ غمی ندارم .چرا دارم خیلی هم دارم
فکر کردم به یکی از آرزوهام دارم می رسم ولی انگار خدا نخواست
من به آرزوم برسم هیچ وقت از اینکه به کسی بگم دوستت دارم
نترسیدم حالا هم نمی ترسم با تمام وجودم می نویسم که
خیلی دوستت دارم داداشی این تموم حرف من بود اگه قابلم بدونی
بازم میای می دونم اگه دوستم داشته باشی بازم میای می دونم
میای این آپ می خونی ازت خواهش می کنم بیا.....
ولی اگه دوست داری بیا بزار مثل همیشه چیزای خوب مال من نباشه
تو هم واسه من یه خوبی بودی یه مهربون که خدا واسه من از
تو آسمونا فرستاده بودش توی قلبُ روح من ولی خدا انگار حتی یه ذره هم دیگه
دوستم نداره
نگید این دختره دیونه شده نوشته هاشو بر عکس نوشته ،نه
من عاشقل اینم که متفاوت باشم چون هستم با همه کلی فرق می کنم
کی می دونه من چه فرقی می کنم؟فقط داداشم می دونم فقط اونه که
از تموم دنیا می دونه.یعنی واقعاً لیاقت داشتن اون چیزایی رو ندارم
که دوستشون دارم.کاش یه نقاش نبودم تا اینقدر خیال باف نبودم
کاش نمی نوشتم کاش جرات داشتم دفترای دلم آتیش میزدم رضا راست
می گفت من باید دفترام می سوزوندم تا دیگه هیچ خاطره ایی نمی موند
امّا توی این یه کار اراده ندارم چون تموم چیزای دوست داشتنیم
داخل همون دفترا فقط یه خاطره موندنُ خودشون منو تنها گذاشتن
خب من بازم می گم عیبی نداره خدا بزرگه.کاش واقعاً دیونه بودم
آخه دیونه هیچ غمی نداره همیشه می خنده شاید خدا اون
دیونه رو بیشتر از من دوست داره.کاش واسه آخرین آرزو
می تونستم به خدا بگم:این قلب شیشه ایی رو بگیره به جاش
سنگ بزاردیگه مهربونی هرچی کردم بسه فقط می خوام بمیرم
همینه حرف آخرم.هیچ وقت نشد به چیزای خوب برسم آرزوهای
خوب مال من باشن بیچاره من که همیشه باید تو زندگیم بسوزمُ
هیچ کس به دادم نرسه حتی خودمم خسته شدم آخه همه خوبنُ من
خیلی بدم کاش بدی مال من بودولی تنها نبودم لعنت به این زندگی لعنتی
غمی پنهان در سینه می سوزاند جانم
به تو عمری بد کردم این را می دانم
به درون آتش غمهای بی پایان
گل عشقم پرپر شد این را می دانم
هیچ دانی میوه را تقصیر شیرینی زچیست؟
بسکه در زیر زمین شیرین لبان خفته اند
یه عشق بی صدا
گفتـــه بــــودم کــه اگـه بوســـــه دهـــی
توبه خواهم کرد که دگر بار خطایی نکنم
بوســـه دادی چو برخاســت لبم از لب تو
توبه کردم که دگر توبــــۀ بـــی جـا نکنم
تو چـــشـــــات وجودمه حتی با اینکه رفتی
به من نگو حق ندارم میدونی دوستت دارم
تو همه وجودمــــی بدون تنـــــــهاتریــــــنم
با رفتنت دلـــــگیرمتو صداقت شـــکــســـتی
بیـا ببیــــن اشـــکام که می ریزن به پای تــو
صبـــــــرم دیگه تموم شــــــده بی تو می میرم
بــیـــا ببیــن اشـــکام که می ریزن به پای تــو
اگـــــه من نباشـــم واســـه دوریــــت فدا شــم
نـــه نــه تو حـــق نداری تو زندگیــت نباشــم




غم عشق یار اگر بگذارد من فراموشش خواهم کرد ولی غم تنهایی
میسوزاند قلبم می آزارد روحم ای خدا فروغ چشمم از چشمم چو
اشک میریزد ای خدا اگر شعله آهم از سینه برآید دامان اورا میسوزاند
از وفا پرسم زاو بی جواب مانم چو تنهایی من دگر با او چه گویم
که از غم عشق او افسرده هستم گر اشک نظر نمیکرد به من،سوخته
بود دامان وجودش
خــیــــلی وقتــــــه کــــه چشـــام برای تو بارونیــه
کوه غـــــصــــــه تــو دلـــــم تــــا ابد زنـــدونیـــه
خــیـــــلی وقتـــه که دلــــتم دلــــتنگ با تو بودنـه
حســــــــــرت روزای مــــن بــــازم رســـــیدنــــه
بـــــی تــــو بـــودن خیـــــلی وقتـــــه شده عــادت
بـــا تــــو بـــودن شـــده مثـــــــل خـــواب حســرت
دیــــگــه هــیــشـــکی واســه من مثل تو نمی شــه
مثـــــل تــــو تــــو ایــــن شــــــب تـــار نمی شــه
دیگه هیچ کس بخاطر تو مثل من خواستنی نیســت
غیر عشـــق تو هیچی دوســـت داشــتــنــی نیســـت
تـــــو بـــگو بــــه کــــی بــــگم غـــُصّــــــه هـــــام
آخــــه زخـــمــام کاریـــــه گفــــتــنــی نــیـــســــــت
خواستم هیچی نگم دیدم نمیشه از غم غصه بگم دیدم نمیشه آخه از چی پس بگم ،دل دیونه
نمی دونه دل من اسیر یه مهربونه یکی که تو آسمونم یه ستارست توی قلب من می مونه اون
صدای مهربونش دیگه از غم نمی گم تو شبای بی ستارم اون میگه غصه نخور نمی دونه دل من
منتظره تاکه بیاد تا بزار اون قدماش روی اون دو چشم خیسم کاشکی اون بگه به من که میخواد
بیاد پیشم .منُ آسمون میدونیم دل اون اسیر جایی یه جای بینشونی دل اون خبر نداره دل من
اهل همون جاست تومی گی هیچی نمی گم تا تو حرفی بزنی ولی من چیزی ندارم واسه
کسی که واسه من شده یه دنیا ولی باید بدونی دل من سیاه مثل شب دل تو مثل بهاره

می بینی واسه تو نوشتم چرا چون چیزی نداشتم تو واسم موندی فقط کسی که یه عمر واسه
نبودش اشک ریختم وحالا با وجود اینکه بدستش اوردم فاصله غوغا می کنه این سرنوشت تا
آخر خط با منه بزار یه چیزی بهت بگم وجودت،حرفهایت باعث شد بعد از مدتها من دوباره شروع
کنم به داستان نوشتم یادم آخرین بار دوسال قبل بود که بهترین دوستم بهم نامردی کرد (البته
بعدا خودش به اشتباهش پی برد ولی هیچ وقت به روی خودش نیورد یه قصه مفصل داره که بعدا
مینویسم).مدتها بود که چیزی ننوشته بودم از دلم از چیزی که همیشه باعث درد سرم میشه
مطلب اول که نوشتم فهمیدم هنوز قلبم سالمه هنوز احساس داره اونقدر قدرت داره که از عشق
بنویسه تمام غمهاش فراموش کنه ویه زندگی تازه رو شروع کنم آره دیگه واسه همیشه زدم به
سیم آخرُ خودم زدم به دریا فقط خدا کنه دیگه غم از کوچه دلم رد نشه یه رهگذر باشه ولی خونه
نگیره خدا کنه که شادی واسه همیشه مهمون دلم بشه همه اینارو نوشتم واسه اینکه بگم
هرچی باشه آسون سیاه درسته که پس از شب روزه ولی باید یه شبی باشه که امیدی به صبح
باقی بمونه حالا هرچقدر غم زشته امّا اگه نباشه شادی دیگه معنا نداره .این همه نوشتم واسه
چی واسه کی واسه دل خودم،نمی دونم چی بگم؟ ولی هرچی که بنویسم باید یادم باشه که یه
روز فقط همین نوشته ها می مونه وقتی که واسه همیشه دار فانی را وداع می گویم قتی که
سرمای خاک وجودم را فرا می گیرد .یادم باشد مُردن با اکنون که زندگی میکنم هیچ تفاوتی نداره
زیرا در هرصورت تنها می مانم *کسی که از عاشقی دم میزد دروغ بود واسه دل بریدن از من فکر جون
دادن من بود من دل هر دو فریب اون چشماش خوردیم طفلکی دل که گذشت واسه خوشبختی اون
حتی یه نفرین نکرد که حسرت خوشی به قلبش بمونه ولی اون از من عشقم رد شد تا برسه به
آرزوهای خیالیش حالا دل تنهای تنها پی یه دلدار میگرده چشای غریب من هنوزم عاشقه عشقه *
هوا در همه جا جاریست ماباید کمی نفسهایمان را عمیقتر بکشیم
تا حالا فکر کردین چرا وقتی میخواین بلند بشین میگید یا علی یا بعضیا موقع خدافظی چرا میگن یا علی
وتو جواب میدی علی یارت؟ واسه اینکه وقتی میگی علی ،علی دستت می گیره میگن دنیا می خوای
بگو علی علی کی بوده؟کی میدونه چه مرد بزرگی بوده شبگرد کوچه های مدینه؟چه عظمتی داشته وما
چقدر کوچکیم چرا به خودمون نگاه نمی کنیم توی این زمونه کی مردونه زندگی میکنه کی دست افتاده
هارو میگیره .تورو خدا نگید این دختره چش شده که داره از این چیزا همش مینویسه من فقط میخوام
بهتون بگم که اونا خیلی بهمون نزدیکن هممون گاهی اوقات میگیم که چرا دوستمون ندارن ولی نمی
دونید که اونا خیلی دوستتمون دارن حالا دلیلش بهتون واستون میگم ((توی اون شب سرد زمستونی
وقتی شنیدم که آقا اومده دیگ حلیمو بهم زده بعضیا دیدنش نمی دونم چرا دیونه شدم یدفعه زدم زیر
گریه کی فکرشو میکرد من عاشقشون باشم کی از دل من باخبر بود تا بدونه چقدر دوستشون دارم همه
اونشب دورم حلقه زدن یکی میگفت دلش شکسته یکی میگفت خدا بهت داره نگاه میکنه یکی میگفت
تورو خدا حالا که دلت شکسته واسمون دعا کن من کی بودم یه غلام روسیاه اون شب تا صبح پای دیگ
حلیم بیدار موندم گریه کردم شاید یه نگاهی بهم بندازن .اون شب با خودم گفتم دیگه دوستم ندارن نگام
نمی کنن ،چه اشتباهی کردم کاش اونا من ببخشن آخه باورتون نمی شه چی شد اون شب خوابیدم
تو خواب کسی رو دیدم که فکر می کردم بهم نگاه نمی کنه اون شب آقا جلوم ایستاده بود در حالی که
گریه میکردم یکی از حاجتام بهش گفتم البته واسه خودم نبود اون چیزی رو که دلم میخواست تو دلم
قربونی کردم ولی از نگاه آقا خوندم که دلم خونده لبخند ملیحی زد من در حال گریه دستش بوسیدم
اونجا من تنها نبودم یه پسر غریبه ای بود که آقا واسش توی نامه نوشت ــ تو حاجتت قبلا گرفته ایی ــ
.وقتی از خواب پریدم خیلی گریه کردم وبه اون پسر غریبه غبطه خوردم .درسته که یک سال از اون
خواب میگذره ولی من هنوز حاجتم که گفتم نگرفتم ناامید نیستم امّا فکر نمی کنم حاجتم داده بشه
واسه همینم میگم که خدا همین نزدیکیاست توی دل من تو ویا هرکسی که بهش نیاز داره فقط
اگه حاجتمون نمی ده لابد لیلقت نداریم بالاخره حکمتی درونش نهفته که هممون از اون حکمت بی
خبریم .تورو خدا ناامید نشین ناامیدی برادر مرگه ودشمن دیرینه امید.یادمون نره تو این شبای قدر واسه
همه دعا کنیم مخصوصا واسه مریضا،دعا کنیم خدا گناهامون ببخشه تا عجل نیومده یه کاری کنیم تا تو
اون دنیا ندیمان نباشیم وآرزوی بازگشتی را نداشته باشیم که هیچ راهی نیست میدونم این نباید بگم
امّا میگم:موقعی که شیطان درونمان نفوذ میکنم وما از خدا غافل میشویم یادمان باشد که اجازه ندهیم
دامنمان به گناهی آلوده شود که خدا دیگه فراموشمون کنه این بدونیم که ما خدارو نمی بینیم واین به
این معنا نیست که اونم مارو نمی بینه برعکس او نه تنها ظاهر اعمال مارا می بیند بلکه افکارما به خوبی
می خواند یادمان باشد اگه روزی خواستیم گناهی کنیم اون گناه جایی انجام بدیم که خدا اونجا نباشه
یا حسین تو قلب ما جا می گیره 
خوشبحال اونی که تو روضه اون میمیره
درد من با یه نگاه درمون میشه 
با نگات همه لیلاها مجنون میشه 
امشب دلم دوباره تنگ برات ابلفضل 
باز میخونم زیر لب جونم فدات ابالفضل 
چشای قشنگ عباس خواب از چشام گرفته
دل من جز در خونت جای دیگه ایی نرفته
آخرش میاد یه روزی که رو چشمام پا میزاری 
میبریم تاکربلا نمی زاریم تو خماری
آخرش میاد یه روزی که منم سگ تو باشم 
یه گدای سر بهراه شم نوکری از نوکرات شم


یه نگاه به من بکن درد من دوا بشه


اگه تو بخوای آقا قسمتم کربلا میشه

این چیزایی که مینویسم تمام واقعیتی است که روزی واسه هممون اتفاق میفته امّا تنها کسایی میتونن بخونن که وب داشته باشن امّا ما میتونیم از همینجا به همه بگیم که زندگی چیزی نیست جز جدولی که با پر شدن خانه هایش جایزهاش مرگ است هرکدوم از ما کاری کردیم که دلی شکسته یا دلی رو بدست اوردیم شایدم باحرفامون به کسی امید دادیم ویا ناامیدی را در قلبش پروراندیم گاهی دستی رو گرفتیم وگاهی تو اوج ناراحتی کسی رو رها کردیم امّا کم شده که فکر کنیم دنیا فانیست سرای باقینیست که اینقدر راحت بیخیال زندگی میکنیم ((زمانیکه دار فانی را وداع میگویی وچشمت را به روی تمام مادیات دنیا میبندی فقط اعمالت را همراه خود میبری .آن زمان که همه گریه سر میدهن وتو فریادزنان میگویی که چرا گریه میکنید؟بدون اینکه بدونی که مردی نفس نمی کشی همه چیزی که داشتی جا گذاشتی .تو را میبرن و روحت بدنبال آنها بدونه اینکه بدانی به کجا می برنت،می روی. تو را غسل میدهن سپس درون قبری میگذارنت که تاریک وتنگ است بروی تو خاک می ریزنن کم کم همه میروند فقط نزدیکانت باقی می مانن بعد از مدتی آنها هم میرون تو صدایشان میزنی که :نروید مرا تنها نگذارید.امّا دیگر فایده ندارد کسی صدایت را نمی شنود تو آرام می گیری بعد از مدتی ناگهان عطسه میکنی به حالت نشسته میشوی وسرت به سنگ لَهَد میخورد( یادتون باشه هروقت عطسه میکنید یا کسی عطسه میکند زود صلوات بفرستید تا واستون بشه یه عادت) تو میترسی(اگه صلوات بفرستی دیگه نمیترسی)دو تا روح عجیب کنارت می ایستن نمیدونم کی هستن امّا بهم یکی گفته خیلی ترسناکن اونقدر که تو ازشون دوری میکنی تو همراهشون میری آخه اونا ازت میخوان تورو از جاهای وحشتناکی می برن اونقدر ترسناک که تو از ترست به نکیرو منکر می چسبی تو رو میبرن واسه حساب رسی )).حالا بگو چقدر گناه کردی چقدر محبت کردی؟ وای خدای من چه سخته وقتی که اعمال خودمون ورق میزنیم تازه می فهمیم که چه کارایی کردیم .بیاین واسه هم دعا کنیم که خدا به راه راست هدایتمون کنه تورو خدا مادیات جلوی چشمتون نگیره قلب نشکنید تو باحرفات ممکنه دلی رو بشکنی که دیگه هیچ وقت خوب نمیشه بیاین اونقدر محبت کنیم که سیراب بشیم از اینکه بگید ببخشید به کسی که ناراحتش کردین نترسید هممون مثل همیم از خاک زاده شدیم وبه خاک باز می گردیم .مغرور نشیم .چرا از کلمه دوستت دارم فرار میکنیم وقتی کسی رو دوستش داری بهش بگو چون اون خوشحال میشه یه دعای دیگه هم واسه هم بکنیم بیاین به خدا بگیم که هممون فقط فقط محتاج خودش بکنه نه محتاج بنده ایی که مغروره .خدا به همه لطف داره.ما واسه عشق زمینیمون خیلی کارا میکنیم تا اونُ خوشحال ببینیم مواظبیم کاری نکنیم که ناراحت بشه اگه ناراحتش کردیم عذر خواهی میکنیم پس چرا خدایی که مارو بیشتر از خودمون دوست داره ناراحت میکنیم چرا در قبال کار بدی که میدونیم انجام دادیم توبه نمیکنیم خدا خیلی مهربونه.پس بیاین از همین حال سعی کنیم خوب زندگی کنیم خوب باشیم توی اون دنیا فقط خوبیه که بدردمون میخوره .((یکم باخودت خلوت کن به گذشت فکر کن ببین چه کسی رو ناراحت کردی اگه واقعا میخوای خدا ببخشتت برو همین حالا بگو ببخشید حتی اگه از دستت ناراحته یا با هات قهره تو میتونی دلش بدست بیاری خدا کنارته نترس))
اینبار از غم روزگار نوشتم از آدمایی که قلب عاشق میشکنن رو سینه ها جای زخم
هزاران خنجره روزگار قشنگه آدما دورنگی میکنن عمریه غم شده مهمون دلم از
دورنگی ها پریشونه دلم آدما همدیگرو گول میزنن دست نزار روی دلم خونه دلم ای
خدا قلب آدما سرابه یا عطا کن چاره یا مُردن ثوابه اون که از رفاقتُ مردونگی دم میزنه
بیهوا از پشت سر خنجر به آدم میزنه خط باطل میکشه روشوق وسر مستی تو
میدوزه چشم طمع بر همه هستی ای خدا قلب آدما سرابه یا عطا کن چاره یا مُردن
ثوابه زندگی شرح روزگار آدماست یه روز عزیزی یه روزم مثل گربه بی چشم رو میشه
خنده ها خیلی کمه شنیدم تو قصه ها غصه رو به آدمه .


ای دل بسه دیونگی اندازه داره
این خونه ویرونه صد دروازه داره
صدبار اگه عاشق بشی بازم اسیری
صیاد غم هر روز صیدی تازه داره
کیه به من که قول بده باشه تا قیامت
نشم بی همزبون تو شهر غربت
همه میگن عاشقی کار عاقلا نیست
امّا دلم چز عاشقی نکرده عادت
ای دل بگو آخه چرا از غم بدر کردی مرا
بازیچه دستت شدماینگونه افتادم تو چاه
در آسمون دل من پرنده پر نمیزنه
به کلبه غم زده ام محبت سر نمیزنه
هرچی غمه مال منه بدتر زغم حال منه
هر جا میرم این غصه ها چون سایه دنبال منه
خاطرات تلخ رفته همه جاست همسفرم
کاشکی من گذشته هارو از یاد ببرم
غم همیشه بامنهمثل همزاد منه
این طلسم نمیشکنه
به هرکسی رسیدم سوزونده
هر روز با یه بهونه چشممو گریونده
دلم میخواد برم جای بینشونی
برای من امید موندنی نمونده
دیگه قت رفتنه وقت دل بریدنه
هر چی میاد سر من بازی سرنوشته
نفرین به این روزگارنفرین به این گذشته
چه سرنوشت شومی روپیشونیم نوشته
آخه چی میخوای از من منُ رها کن ای غم
تورو خدا ولم کن ببین تو اشک آهم
از دست این زمونهدارم میشم دیونه
چی کار کنم خدایاشدم اسیر غمها
باید برم از اینجادل بزنم به دریا
روزی برایش خوانده بودم وقلبی را پیش رویم تصور کردم که روزی عاشق بوده واکنون تهی از هر عشقی
تمام حرفهایش را به خاطر آوردم حرفایی که دیگر بایم حتی یک ارزش هم ندارن .من همیشه تنها بودم
هیچ وقت یاد ندارم میون دوستام یا بچه های هم سن سال فامیل جایی داشته باشم دلیلش هیچ وقت
نفهمیدم ولی یه چیز فهمیدم که زیادی با همه مهربون بودم ، در مقابل تمام ناملایمتیها سکوت میکردم
هیچ وقت نتونستم در مقابل بدی کسی اونُ نفرین کنم فقط براش دعا میکردم حالا که جلوی این مانیتور
بی احساس نشستم میبینم که چقدر ساده بودم که پاگذاشتم توی دنیای عاشقی ،دنیایی که هیچ
کس در آن زندگی نمیگرد من یدفعه وارد آن شدم نا خواسته مجبور شدم برای مدت کوتاهی روزهایم را
سپری کنم فراموش کرده بودم چه عقیده ایی داشتم کی بودم و مهمتر از اینها اینکه از یاد برده بودم
تنهایی جزیی از وجود من است وکسی نمیتواند با من همراه شود هیچکس اشکهایم را ندید وقتی
عاشق شدم کسی نفهمید وقتی قلبمُ شکست بازم کسی نفهمید حالا که فراموشش کردم بازم
کسی متوجه نشد ،انگار او وجود نداشته امّا خداا میداند که من چه ها کشیدم چه اشکهایی که پنهانی
نریختم سکوت شب وستاره های شهر قصه ومهتاب شب عشق فقط شاهد بودن .دیگر گذشته ولی
هنوز نفهمیدم چرا عاشق شدم ؟وعاشق واقعی کیست؟

نمیخواستم مثل اشکاش یه روز از چشاش بیفتم
ندونستم زیر پاهاش سنگه قیمته مفتم
آرزوم بود با وجودم مثل هوا آشنا شه
واسه فریاد غرورم بال پرواز صداش شه
چی شده اون همه احساس اینُ هرگز نمیدونم
دیگه بسمه شکستن نمیخوام عاشق بمونم
گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه
واسه سر سپردگیاش دیگه لایقم بدونه
امّا امروز یه غریبس که فقط به من میخنده
دل دیونه میدونه درُ رو دیونه میبنده
چی شده اون همه احساس اینُ هرگز نمیدونم
دیگه بسمه شکستن نمیخوام عاشق بمونم